تبليغاتX
به نام رحمن
با تو میخوانم از آغاز

 

بگو کمی خاک بیاورند برای تیمم... که وضوی عهد را با دستان خاک باید شست... از دستان مادر  ِ تن !

بگو که آماده ام و حاضرم به اندازه ی آن چند گام خسته که نفسهای امیدت را خسته کرد و خاطر  ِ آسوده ی آسودگی ات را ناآرام.... هی ورد بخوانم که میتوانم....غمین مباش....

بگذار تا بگویم امروز چنانت دیدم که گویی آرزوهای نیمه کار مانده در عمق نگاهت می بایست با نام دخترکی به دنیا برسد.... .

بگو که آب و گلاب بیاورند برای این وضوی دوباره ی من و خاک... برای طعم بارانی ِ لبخند دوباره ی تو...

اینقدر قلبت را به نگرانی نپیچان در هم! گفتم که... ناامیدت نمی کنم.... اگر خدا بخواهد. 

دوستت دارم....

نوشته شده توسط ... در ساعت  | لینک  | 

ماه با باران صورتش را شسته بود که شفاف تر می درخشید ؟

نوشته شده توسط ... در ساعت  | لینک  | 

چندی ست ابری می شوم... پی در پی و طولانی.... باد باران زا همین نزدیکی ست تا از هوای بی حالی  ِ کسی در من بدمد و مرا ...

 نگاهم از تمام ابرها نشانی خورشید را میگیرند ....

ابر ... ابر .... گویی تازه می خورمش!





ظلم است قطره‌ی شبنمی حتی
شب از حرف و حديث باد بترسد وُ
روز از گفت‌وگوی گُل!


گُل اشتباه کرده بود،
گُل نسبتی با شب و اين بادِ بی‌خبر نداشت،
خبر نداشت!


گُل به اين گمان
که هنوز گفت‌وگوی نور وُ
نمازِ آب وُ
هوای خوش ... با اوست،
هی رو به بادِ بی‌سواد
از حرف و حديثِ شب و
رويای روشنايی می‌گفت.
می‌گفت اينها همه حرف است
که حديثِ گريه از مُفتِ روزگار می‌گويند.


باد ساکت بود
نمی‌خنديد
نگاه می‌کرد،
بعد هم آهسته آمد و با گُل
از خوابِ گهواره گفت.


پاييز بود و گُل به اشتباه
آبانِ آشنا را
جای اردی‌بهشتِ خوبِ خودمان گرفته بود.


حالا تو چه می‌کنی
شبنمِ غمگينِ گُل مُرده به باد!؟

 "يک قصه‌ی ساده برای دختران يتيم /سیدعلی صالحی"

نوشته شده توسط ... در ساعت  | لینک  | 

سلام...

دی شب... پدرانه در آغوشم گرفتی و در نفسهای تازه ی صبح همانند زمزمه ای آرام ، با موسیقای بارش باران تکلم میکردی به حروف ساده ی سکوت !

دوستت دارم خدای خوب الرحمان!

نوشته شده توسط ... در ساعت  | لینک  | 

سلام...

کسی شبی همین نزدیکی ، به بانگ ِ رعد ِ مرگ ؛ ترسان و هراسان زانو به بغل گرفت و آرام گریست...

کسی هم از معجزه ی لبخند سخن میگفت و ترنم شادی طلب میکرد...

من  ِ مسافر هنوز برای رفتن آماده نیست...

 

نوشته شده توسط ... در ساعت  | لینک  | 

 

با تو میخوانم از ترانه ی چشمهای کسی که نگاهش بهانه ی از آغاز گفتن است ...

با تو از عطر ِ کلامی مینویسم که آواز طلوعی ست برای عابر ِ خسته ای که عبورش از کوچه های بی باران ِ اشتباه است.

من ، چندی ؛ خریدار ِکالای بی قدر ِ اشتباه شدم...

مرا ببخش.

نوشته شده توسط ... در ساعت  | لینک  | 

بنام خدای خوب الرحمان

سلام.

هر چه میکنم٬ دست و پا میزنم ٬ آن همه تلاش و تقلا و تمرکز فایده ای نداشت و گمانم ندارد. گویی سکوت مرا روز به روز بیشتر در خویش فرو میبلعد . عذر و بهانه نیست . حدیث نفسم را قبول کنید که حرفی ندارم . که اگر روزی داشتم.همین جا خواهم آمد...اما بازهم شاید! یا به قول عزیزترینم : ان شاءالله.

نوشته شده توسط ... در ساعت  | لینک  | 

 

"بنام خدای خوب الرحمان"

 

سلام ساده ی من رو بپذیرید.

مدت یک سال در این وبلاگ گاه و بی گاه نوشتم.گاهی از شدت درد های روحم ٬ گاهی از شدت شعف٬گاهی برای سپاس و تبریک تولد  ...

حرفهایم پیچ در پیچ بود.گاهی با منظور٬ گاهی بی غرض !

برای چشمهایی مینویسم که کلمات من رو خوندند و با بزرگواری نظر دادند.

به نظرم زمان کنده شدن فرا رسیده . کنده شدن از بت . که بت همون چیزهاییه که من رو از یاد خدای خوب الرحمان غافل میکنه. زمان رفتن رسیده .چرا که لهجه ی نوشته و حرفهام برای کسی قابل درک نیست. شاید تنها لهجه ی خاص من با خداست ...

برخی برام مثل گلهایی بودند که برای بوییدن ٬ نزدیک رفتم و اونها به خاطر غلغلک باد ٬ حرف خارداری رو به روحم کشیدن.بی اونکه خودشون بخوان. روحم دیگه تاب و تحمل خراش نداره.دستان کسی مثل خدا باید روحم رو نوازش کنه...

سکوت رو مترجم دردها و نیایش ها میدونم.

سکوت و خداحافظی من رو بپذیرید.نمیدونم بازگشتی خواهد بود ... یا نه .... برای سلامتی روحم دعا کنید.اگه حرفی نوشتم که از جنس اهالی سلام نبود فراموشش کنید ... من می بُرم از این دنیای مجازی. تشنه ی سکوت و مطالعه هستم. تشنه ی پیدا کردن خودم... جایی گفته شد که شیطان می ترسه و می ترسانه... من می خواهم نترسم از بریدن...

خداحافظ ٬ همین حالا.....

 

 

فریبا کاتب نیا

نوشته شده توسط ... در ساعت  | لینک 

یا رحمن ! 

 

دیشب ، ماه ِ یاد تو بود که در آسمان تاریک غم، به قرص تمام می درخشید ...

دیشب بود که از بالای ساختمانی پر از آه ، که به آسمان ِ شُکر  خنجر می زد ، مهربانی ِ صبر ماه را دیدم و  به گرمای نور مهتاب غسل کردم  ... و ماه ،آن شب ، روزنه ای دایره وار ِ نام تو، در پارچه ی سیاه آسمان بود که کم تر از کمی ، عطر صبر خدا را می داد ...

دیشب بود که از اوج تنهایی ، طعنه به آن ستاره ی کم نور ِ گوشه ی آسمان می زدم ... و چه دل نشین بود آن هنگام که دستم به اختیار ِ باور سبزی می نوشت : خدا همین نزدیکی ست...

 

نوشته شده توسط ... در ساعت  | لینک  | 

salam

................................ 

آخرین دیدارمان یادت هست؟یادت هست که همین دیشب چقدر به نوع نگاهم میخندیدی؟قاب آینه ٬ همان جدار شیشه و جیوه ٬ فاصله میان من بود و من...چه گاه من ِ مجازی هستم نه من ِ حقیقی ... چه گاه تصویری ام از پشت آینه ...نه خودم...

....

....

میخندی که من هم به خط ممتد فکر دیگران رسیده ام؟ که سراغی از تشبیه و استعاره نمیگیرم؟ که دیگر به دنبال پیچش واژه ها نیستم؟ ...  اینبار دیگر نمی خواهم مرا مابین کلمات پر از پیچش گم کنی... اینبار  دست مرا بگیر و بیا تا نشانت بدهم...تا تو را به دیدن منظره ی مزرعه ای دعوت کنم که خودم کشاورز آنم... به زمین حاصلخیز شخصیت...به بذرهایی که در کودکی٬ دیگران کاشتند و من اکنون مجبورم به نام خودم درو کنم.همان بذرهای قضاوت زود هنگام...همان بذرهایی که زمان رشدشان تبر تیزی می شوند ... بذرها٬ از نگاه نکبت بار تفکر نازیبا شبیه سازی شد!

اینجا را ببین!

....

این بذر کوچک٬ همان مرواریدی ست که هنگام طوفان ٬دستم را تا ته حلق دریای خروشان بردم و برداشتم... صبر...

واین ...

گیاه سخت تلاش ... گلبرگ امید ... بذری از تبار بید ...

سلام همولایتی!

ترجیحا سکوت میکنم...

تو مرا به کاشتن بذر یقین و ایمان و قرب خدا ٬ دعوت کن !

 

نوشته شده توسط ... در ساعت  | لینک  | 

 

پنجره مدام هوای خمیازه دارد . از دیدن لبخند بهار نارنج نفس خانه بهار میشود...

یادم باشد هنگام عبور از زیر درخت نارنج ٬ به یاد باغبان زندگی  ام باشم !

نوشته شده توسط ... در ساعت  | لینک  | 

 

بابا که بود سالها سبزتر می زد ٬ ماهی سفره مان بیشتر می چرخید . لحظه ی تحویل سال نگاه مادر از زیر قرآن رد میشد و از آینه سر می خورد خیره به چشم بابا ...

از آن آخرین سفره ی هفت سین که سلامتی پدر هم سر سفره بود تا این سالهایی که دو سبزه میگذاریم٬ سنگ سرد ٬ سفره ی هفت سین سعادت می شود ... 

و هنوز هم هستند کسانی که بهار را در دارالقبور ٬ مکتب خانه ی آخرت ٬ به طلوع می رسانند... و اینجاست آغاز همیشگی و بی بازگشت زندگی...


 خدای خوب الرحمن !

حول حالنا الی احسن الحال

 

 

 

نوشته شده توسط ... در ساعت  | لینک  | 

آرامش لبخند نسیم٬خلق باغ را خوش کرد.

سرانگشتان شاخه های خشک درخت ٬ دعوت انقلاب طبیعت را لمس کرد و شکوفه ای بیرون جهید.

شکوفه باران باغ آفرینش مبارک باد...

نوشته شده توسط ... در ساعت  | لینک  | 

شناسنامه ام گم شد. یا نه! شیطان دزدید.جایگزین کرد.من٬دیگر بنده ای ناتوان نبود. میز و پست و مقام٬ریاست های محترم٬تعظیمهای  مکرر٬تعارفهای گاه بیگاه به مهمانیهای شبانه٬روزانه٬جدا و مختلط در هم!٬نامم "مدیرمحترم بخش فلان" شد..شناسنامه ام جابه جا شد...کجاست تفکر بندگی که بگوید: بنده ی ضعیف و ناتوان!  دستت به هیچ جا بند نیست...

شناسنامه ام گم شد!شیطان مشق میکرد و من تقلید.من٬من  ِ من٬همان بنده ی ناچیز ٬ بین علاقه های مختلف و پرنژاد گم شد.شناسنامه ای جعلی٬به نام گاه به گاه غرور ٬به خانوادگی بدخلق٬زاده از نگاه بی رحم شیطانی...

خدای خوب الرحمان! هویتم را به من بنمان! شناسنامه ی بهشتی ام را دوباره صادر کن...

نوشته شده توسط ... در ساعت  | لینک  | 

یا رحمن

گفتند ٬ باران که میبارد٬ تو می آیی!

گفتند ٬ جایی میان تکرار روزمرگی هایمان ٬ نماز تازگی٬ دعای عدالت و نجوایی دیگر گونه می خوانی .

می گویم:صاحب نرگس ترین نگاه!

آسمان٬ از ته دل به دل شیشه ای پنجره ها٬"ها "کرده٬عرق شرم نشسته ...

من از پشت این هوای "ها"ی آسمان٬ابهام را تجربه کردم... و پخش شدن رنگها در هم...تنها کسی از جنس باران ٬پیوستگی رنگها را ...

صاحب نرگس ترین نگاه !

دارد باران می بارد٬ نمی آیی؟؟؟

نوشته شده توسط ... در ساعت  | لینک  |