تبليغاتX
دلنبشته های کاتب
بنام خدا... خدای خوب الرحمان!

طبق قانون جاذبه ی ذهنم ٬ تا همین چند وقت پیش ورود آزاد بود!!!!! بدون پاسبورت و ویزا ٬ حتی مهم نبود چیزی به نام شناسنامه! هرج و مرجی شد عجیب!! اونقدر شلوغ شد که خودمم رو گم کردم!!!دست به گریبان یک فکر یا سلیقه ٬ می گفتم:"تو جزیی از منی؟" ... رسیدم به انتهاترین خط اعتماد به نفس! لبه ی پرتگاه روح و وجدان کشی... تمام وزنم رو روی تفکر نازیبا انداختم و دستها رها و سرگیجه و حسی شبیه تنفر ٬ ازخود بد اومدن٬ با فریادی از درد ٬ روحی زخم و تنی خسته ٬ ...

صدا که به اینجا رسید٬ رادیو رو خاموش کردم!به گمانم وجدانم پشت میکروفون بود... خودم تهیه کننده ی بی صبر:"کات!!!" نمی خوام ادامه بدی!!!!!!!! صحبت کارشناس ...بزن ضبط:

:"بنام خدای خوب الرحمان...امروز قراره از صبر بگیم ...از صبر رسیدن به نقطه ی آغاز. به دیدن طلوع خورشید! امروز به هم یادآوری کنیم که حس" بدآمدن از خود "می تونه مفید باشه به شرط مقدمه بودن برای یک تحول . یک تغییر شگفت .برای کسب حال خوب . برای تولد اوصافی بزرگ.برای بزرگ شدن . به بلوغ رسیدن٬برای هرچه که لایق بودنه ...پس  در این باهم بودن به هم صبر هدیه بدیم و باهم به تماشای طلوع بشینیم. طلوع یک آغاز دوباره!"

 

 


رمان ماه تمامی ندارد.

اول رخ تمام ماه و انتها هنوز نامعلوم !

رمان عجیب و من بی تاب تمامی این قصه!

:" یکی بود٬کسی نبود٬ خدایی بود و آفریده ای که نبود!اراده ای و قدرتی و زیبایی و رحمانی و بخشنده ای و حکیم و علیم و سمیع و قادری و هزارن که بود و انسانی نبود !

یکی بود و یکی که آفریده شد!

خدایی بود و آفریننده ای  که آفرید ! انسانی که شد ! خاکی که قالب گرفت.شکلی از پستی و بلندی !

یکی بود و یکی شد .انسان شد. علق٬ نطفه ی آب٬ خاکی که گل شد و گلی که آدم و روحی که وارد شد و آدمی که جان گرفت!چشمی که باز شد و پلکی که پرید ...عهدی که بسته شد ..آه! بازهم همان قصه ی همیشگی٬ یکی بود و یکی بودنش را به فراموشی سپرد .ناله و آه و تواب الرحیم و همان رنج بودن انسان بر روی زمین!

یکی بود ٬ یکی نبود٬هابیلی که بود و قابیلی که نبود !...آه ! بس است... ماه! بس است ! رمانت را چندین هزار بار خواندی در این شبها ... قصه ی تازه بگو ! قصه  ی من! کسی که خدا بنام من آفرید! بنام ساده ای در این هزاره ی ندانم چندم از عمر زمین و زمان و جهان! آه ماه!٬ امشب رمانت را برای گوشی تازه بگو! فهم گویشت رنجم میدهد .. .سکوت وامشب سکوت... ... ...

یکی بود ٬ یکی نبود... خدایی بود و انسانی که نبود و خدا خواست که باشد... انسانی که شدم ! فریبایی که نام گرفت و قرار شد در سال ... زمین زاده شود....

یکی بود...

یکی نبود....

غیر از خدا هیچ کس نبود....."

 


عجب خاطره هایی با تو !

عجب رفتن ها٬رها کردن دستها٬ عجب آن دو قدم مانده به قهر...و سرانجامِ سلامی سبز!

دستان کوچک ذهنم در قلب عمیقت...راه رفتن گامهایی هماهنگ٬ گاه تندتراز من و من جامانده٬ خنده بر لب٬ صدا کنان تو و برگشتن تو به سمت و رنگ از رخ پریدن صورت من و خنده ی تو و حس لذت بخش بودن من کنار تو!

ببینید! من با اویم!!! با توام! تو!!!

لی لی کنان و گاه نشسته بر تخته سنگی ٬ حتی مواج آبی ٬ باهم از آرامش و ذکر می گوییم!مشق صبر می کنیم! عجب سختگیری طلبکار من!

گاه نمی بینمت!غیب می شوی . می جویمت.چشم میگیری."بگو من کیستم!شرح بگو! روایتم کن!"... و من سکوت.... اما روی برگ برگ دفترآبی آب٬بر هر قاصدک سرخوش پروازو پرستوی دلخوش و حتی همان نرگس نگاه غنچه ی صحرا٬مدام از تو می نویسم!هنر که نیست!

میترسم آنقدر پر شوم از یادت که ناگهان من تو شوم و تو خود باقی بمانی و آنگاه تنها خودت فرق من و خودت را بفهمی و دیگران...نه! صبر تو ندارم.طاقت شنود کلمه های سخت دیگران بر تن تازه ی این نهال نو پا سخت است.نتوان کرد شنید!

دیوانه شده ام.اوه! عجب اعتراف سترگی(ربطش بده به رخ کامل ماه)

وسط جاده گاه هذیان بالا می آورم.چرت می سرایم.داد می زنم و تمام لباسهای تو خیس از اشک من!

از بوی گنداب دنیا که می رنجم٬ نوک بینی ام را می فشاری و من با چشمت نفس می کشم.با قلب تو می تپم!

چقدر مشتاقیم و صبور! الله اکبر... تصور نمی گنجید.تجسم نمی کردم...

پادر کفش تو نکردم.کفش تو بزرگ  و قدم های کوچک من! نمیسازند باهم!

آفتاب امشب را به تو تقدیم که آرام توام! شب بخیر آرام من!آرام...آرام...عجب سهمی بردی!

کنار فانوس یادت٬ روی این کلمات می پرم وامشب خسته نمی شوم.هی پریدن و بی قراری من! کاش...

دعایم کن!


یادم آمد شبی قبله نمایم را به روی ماه انداختم.هرجا بودم٬به هر سو٬ با هر شتاب٬ ماه تو را نشان میداد!شاهدم؟ ستاره ی همسایه!

می گویم از تو ٬ وجود دیار آرامت٬می نویسم از آوای ضمیر و میخندم از ملاحت کودکی ات! هیچ کس ... جز من و تو و او! همان که آشنا و آشتی ام دادی! اول انتخاب٬ لذت بودن٬تفسیر تمام حضور... خدای خوب الرحمان!

قصه ی پرستش بت نیست. شعر شریک نمی گویم.به قدر خود از خدای خودی و من از سهم خدا بودنت لذت می برم. کفر و کافر حرام٬ ممنوع!

و خدا ٬ روح ٬ آینه دمید در کالبدی ٬جسمی٬ تنی٬قالبی٬موجودی٬شخصی به نام انسان!...و من از انسان بودت خرسندم!

از گامهای خسته و مشتاقت بوسه بر خاک می زنم.خاکی سرریز به سمت سرزمین سلام!

 ریه های زندگی و نسیم متبرک نفسهایت...تمام منظره های خلق شده از شور نگاهت!

کدام سو نجویمت؟

من و هرم گرم محبت!!! آغاز میشویم با

 

بنام خدای الرِحمان

 

(کلماتت مرا بدینجا کشاند)

 


+ 87/05/24
فریبا کاتب نیا |

بنام خدای الرحمان

طلوع چشمهایت را می نویسم و سفر در کهکشانی باهم!!! کلماتت خوب خریداری دارند! نرگس نگاه می پاشی و رنگی میکنی!به وادی دیدت٬ لحظه ی دیدار می جویم!بغل بغل ترنم کودکی می خوانم! زلال می شوم و از تن تمام زمان میگذرم ٬ بر یاد تو می پیچم٬غنچه می شوم و تو  آرام گلبرگ می گشایی ٬یکی یکی... به رُخت گَرد دلربایی می ریزم و تو می خندی! گَرد٬ گِرد دلت می چرخد و تو آرام می بویی...وه چه خوش است بوییدن تو! عطر دم و بازدم روح بلندت!...قد راست می کنم تا بیشتر ببینی ام !!!


بانگ جرس کاروانها و من در خلاف جهت عقربه های روزمرگی٬ به دنبال کوچک ردپاهایت از کویرها٬از سنگ و کوه و خاک ٬از خاشاک و سراب٬از تمام غروبها ٬ گذشتم!!! با چه ستاره ها که نگفتم! چه درد و تلخی و تنهایی...چه جای حرف! تو که می دانی!!!رد طلوعهایت را از من مگیر!

در این دو چشم بی فروغ٬ نگاه نور بریز٬ ...چشم پیاله و  سخاوت تو!

زمین دلت آباد  کودک خیّر دلربای من!!!

سلام!

 


+ 87/05/21
فریبا کاتب نیا |

بنام خدای الرحمان

سختی سیلی را به رخ میکشی؟به گمانت نمی رنجم؟... 

 به یاد کوچکترین شعله ای افتاده ام که تمام وسعت جنگل را به آتش کشید... نمی رنجم!

 کنار درختی که سایه ندارد ٬ جنبش ذره های خاک...دانه ای که نفس می کشد! به نام عشق٬مهر٬اکرام یا هرچه که بخوانی اش! ... از روزنه ی سوخته ی خاک نمی  هراسد!...

نگرانم از  نوازش دست خاکستر بر تن تازه ی نهال! آشفته از سرزنش باد!

 بی انصاف نیستم! سیلی ات چارچوب پیروزی را گشود...یک به خودآمدن بی نظیر! ...

سیلی تو در گونه های خاک و نهالی تشنه و مشتاق! نهالی که منم٬ صدایی که تویی!!!!!!!!!!

 کوچکم بدان ! ...

اینبار اما ...

رنجیدم!

 


+ 87/05/17
فریبا کاتب نیا |
بنام خدای الرحمان

به باور برس!

به باور سرد سیلی بر گونه های کودکی.

نیرویی برای سقوط ٬ با  خیالی به سمت صعود!

به باور برس! باوری که تو را مهربان و مرا بزرگ می کند ... بالغ ٬ کاری مثل کرگدن!

به باور برس!

به باور من..............


+ 87/05/16
فریبا کاتب نیا |
بنام خدای الرحمان

در قحطی کلمات٬با زبانی عطشناک تلفظ٬به آدمها آویختم!...همه پر ثروت و من فقیرتر از این گنج!

در این خشکسالی٬لب به لب ترک خورده ی بیابان٬ به سمت آسمان ٬...٬هیچ! باران هم پیوندی با خاک نمی زند...جوانه ای نمی روید!

سکوت را به جای تعمق جا زدن بیهوده است...مکث...باران...علاقه...همبازی... هیچ! خشک می شوند!

از کدام پوسته نغمه ی خداحافظی خوانده ام بی خبر؟

به کدام سوی کدام سرزمین راهی شده ام بی سواد؟

ذوب شده٬به کدام قالب می ریزم؟...چه فکری؟...بی سواد و تشنه و دربه در و دردکشیده و کمی دلتنگ٬رها شده در این قحطی ام!...نمیدانم!

اوه! کشف کردم!نمی دانم! فهمیدم التیام زخمهای این دل پاره پاره را! نمی دانم!یافتم سرچشمه ی تمام قحطی های ناتمام!

نمی دانم!همان کلمه ای که عمری ندانستمش٬نخواندمش!...

من نمی دانم!چیزی حرفی ٬فکری٬سخنی٬حالی٬هوایی٬رفتار و اخلاقی ٬آداب و رسومی٬من هیچ نمی دانم!نمی دانم٬نمی دانم٬نمی دانم!

وه که چه آرام می شوم!

نمی دانم...

من هیچ نمی دانم!

هیچ.....

نمی دانم!


بنام خدای الرحمان

تنها من بودم و تو...تنها...نه! منی نبود.هرچه بود تو بودی..منی نبود...!

در آن لحظه ها نمی دانم با قالب بی روحم چه گفتی! نمی دانم چه شد که دمیدی... چه لذتی بردی وقتی دستم تکان خورد!... وقتی پلکم پرید٬قلبم تپید....

من بودم و تو...اما نه! بازهم "من ٬ ی " نبود!...وقتی نجوا به قلبم گفتی:"بنده ی من!خدایت هستم."...ریختم...تمام دنیا لرزید...

در عالم ذر حجم بودنم بی حس بود..همه تو بودی ٬کسی من نداشت!!!

وقتی صف به صف پیمان گرفتی٬دردی به قلبمان ریخت...وقتی لحظه به لحظه خبر از مرگ کسی می دادند٬می لرزیدم٬از ترس!از درد..حس تلخ بی توصیف...چگونه واضح بگویم؟

بالاخره نوبت انتقال من رسید... می گریستم...التماس می کردم...نمی خواستم به دنیا بیایم!همان عالم ذر بس بود...نمی خواستم...درد دردآور تنهایی...به آب زدم٬به آسمان کوبیدم٬تمام هستی را صدا زدم٬سکوت...

نمی خواستم جدا شوم٬می ترسیدم... و تو گرم نگاهم کردی٬آرام...

"من از رگ گردن به شما نزدیک ترم"

چشم گشودم٬انسانهایی لبخندوارانه مرا فریبا می خواندند٬ و اکنون فراموشی گذشته را مینویسم...خاطراتی با تو ٬خدای خوب الرحمان!


بنام خدای الرحمان

چمن مرا می بوید٬میان شلوغی سبزی علفزار٬ از سفره ی گسترده ی آفتاب٬ گرما می چینم !

نشسته در زمین دلم٬ دانه ی یاد تو و خوشه خوشه سلام می دروم!

نهر به نهر٬ همان اشک های ندامت٬همان باران شب آسمانی شدنم ! زمین٬از ندامت جان گرفت !!!

..........

واژه ها سختند و من در این زمین و زمان٬ عشق تو می نوشم!... چیزی به نام تپیدن نیست!٬همه زلزله ی حضور توست ...

..........

گردن آسمان رگ به رگ شده٬ بگذار قد راست کند... بگذار تا دل پر آب ابر خنده کند و قطره قطره لبخند سهم کام زمین شود !

تا کی دوری آسمان و زمین؟تا کـــــــــــــــــــــــی؟؟

..........

واژه ها در این حضور ٬ذوب٬..... سکوت ...

 


بنام خدای الرحمان

شب بود و من روی فرش سنگی خیابان ٬ تمام راه٬ راه را تمام می رفتم !

ماه قرص تمام و من مبهوت رخ قمر مانند کودکی ٬ زیر تیر چراغ برقی که آسمان را نشانه گرفته بود ...

در تاریکی کوچه تکیه به دیوار ٬ نور دو ماه را می دیدم... لب های کودک می جنبید و زمزمه ای که با فرشتگان به آسمان می رفت... به گوش ماه میرسید و پاسخ می گفت !

مکالمه ای مهتابی که دیدارش نصیب من بود ! ... گفتن از تکه کردن نانی... حرفی از مادر...نگاه نوزاد...

نفهمیدم ! آهسته بر نگاه کودک پرواز کردم و دیدم٬ دیدم که کنار شلوغی خیابان شهر ٬قرص نانی به نوزاد گرسنه ٬ در آغوش مادر ٬ داد و دیدم که چطور قد کوچک کودک از سقف آسمانها گذشت...

دستهای کوچک روی شکم٬ از ماه می خواست فشارش دهد تا درد گرسنگی بخوابد و او بیدار ٬ از من بیدارتر....

تاب نیاوردم...تمام راه را برگشتم...به سوی مادرو فرزندی رفتم که ساده از کنارشان رد شده بودم !...


+ 87/05/01
فریبا کاتب نیا |
بنام خدای الرحمان

کشش بی امان آسمان مرا جذب کرد ٬ و من معلق٬ در اقیانوس آبی آسمان شنا کردم ...ماه کم رو و خورشید ٬نجواکنان ٬خنده بر لب ٬ خیره به من می خندیدند !... دست و پایم موج موج هوا را پس می زد...!لحظه ای ناگه دلم گرفت... آسمان تار و من... کلمه نبود ! .. سکوت سنگین بر قلب کوچکم .... تاریک بود و نبود ..!!...تمام دنیا چشم شد و خیره به سمت قلب کوچکم ! نمی تپید ! آیا مرده ام؟ کسی پاسخ نگفت... ناگه نسیمی سبک و نوری بی رنگ بر من وزید و از تنم رد شد.. ذرات وجودم تبلور وارانه ٬ پر جنب و جوش و تنه زنان به هم٬ مرا به حرکت ٬ آسمان را گرد و زمین و زمان را به گردش واداشتند !

جهان تپیدن گرفت ! باران بارید ! بارانی از قلبهای کوچک و زلال ...

تا به خود آمدم ٬ باز بی خودتر از خودم ...مست و گیج و سر به هوای آسمان... تمام اهالی آسمانی ها ٬ دعوت نامه به دست٬ مرا به بزم ٬ بزم را به من آشنایی می دادند و چشم من اما رو به زمین ..به نقطه ای مبهم و دور ! که انگار مرا به نام می خواند ...چه کس بود؟ ... مشتاقانه دست شکوه آسمان رها کرده راهی دیار زمین شدم... به نقطه ای مبهم و اینبار هر لحظه نزدیک تر !

لحظه ها گم و گیج از سر هم سر می خوردند و عقربه های سالخورده ی زمان هم تلو تلو  خوران جای خود می جستند !در آن زمانی که بود و نبود... قاصدکانه به خال کوچکی از صورت زمین فرود آمدم... در اتاقی ساده کنار یک فرشته !

فرشته و سکنی در زمین؟چرا؟ ...سربرگرداند و دیدم که مادر بود ... با نگاه چیزی به من پاشید که تمام تنم لرزید ! چیزی که زنده ام کرد ...در زمین آسمانی تر شدم !!

دستان چوبی دریچه ی رو به سمت سرزمین سلام را گشودم تا اتاق نفس تازه کند . نردبانی از نور تا آسمان ٬لب در لب پنجره ٬مرا می خواند و من با قدمهایم پله پله ی نردبان را بالا بردم و نور نوشیدم ...

آسمان زیر قدمهایم دوباره نرم ...گام به گام بر راه آسمان ردپا میگذاشتم... تکه ابرهای کوچک روشن !خواستی مرا پیدا کنی رد تمام ابرهای چشمک زن را بگیر ! از هر ابر طنابی به سمت زمین رهاست و ما چشم بند به چشم...

دوباره سرشار شدم... از آن روز تا به حال خورشید ٬ نه! چیزی بر من نور می بارد ... نور هم نه ! چیزی شبیه یک کلمه... اقیانوس بدون مرز آسمان ٬هاج و واج من و من در پی کشف یک کلمه ...کلمه یا حرفی شبیه نگاه مادر ٬ شبیه زنده کردن من در انتهای بودن...حرفی به وسعت کلمه ی مهربانی !

و من مهربان شدم ... سرگشته و عاشق ...خوش خلق! مهربان و صبور ...

خار با محبت دستم را می خراشد و ماه نور مهر می ریزد... تمام تنم بوی مهربانی گرفته از هوی نسیم !

آوایی روحم را پر نوازش و باد خرامان خرامان مرا سرشار می کند.. نجوای زنبقی در گوش باد و شنیدن "دوستت دارم" طوفان در لب آرام دریای وجود٬ عجب....حرف نگفته ای !

گام به گام ٬ گلهای گلستان کمر خم می کنند و راه برای ردپای مهربانی باز ...تمام چمنزار کفش ها را می بوسند... اینجا سرزمین همیشه ی مهربانی ست...

آبشاری از قلب زمین به آسمان می جوشد... پرواز ماهیان در نسیم...و من ساکت و آرام...هوا نیست ... مهربانی تنفس می کنم!

کلبه ای از دور نمایان .. مشتاق کشف تمام مهربانیهایم.... تکانهای بی امان باد و من از خواب ٬ بیدار! احساس عجیب تجربه دارم!

و اکنون ٬اینجا ٬ کنار هیاهوی زندگی تمام احساسهای زلال پنهان شده در هوای نفس کشیدن را لمس می کنم...لب به لب آسمان ٬ خیره به خورشید٬آواز مهتابی ماه می خوانم فقط با یا کلمه !

در نزدیک ترین جای بودن کنار در چوبی باغ های بهشتی٬تنها با یک کلید لب قفل را می گشایم .. فقط با یک کلمه !....

اینجا وقتی هوا گرم می بارد ٬ کاغذ را تکان می دهم... بادی نمی وزد.. کلمه می بارد ...

واژه ای به وسعت مهربانی !


+ 87/04/31
فریبا کاتب نیا |
بنام خدای الرحمان

نمی خواهم از تو بنویسم تا نگویند ادعایت می کنم !... قلم به دست اطراف را احاطه می کنم ... چیزی می نویسم... در و دیواری ٬ به گلی ٬ بوته خاری ٬به حتی انسانی مینگرم ! آسمان !زمین ! سرم را شلوغ دیدن می کنم و ذهن پر از تصویر ٬ تا غیر تو بنویسم ! ... حال که نوشته را به دوستی میدهم می گوید :"این هم که بوی خدا می دهد !"

چه کنم؟


بنام کلمه ی آغاز یا رحمان !

آسمان دلتنگ شد و من وسعت آسمان را در دلم به نوازش گرفتم ... بی خود از خود شدم و آسمان ٬ آسمانی ترین نگاهش را بر صورتم پاشید تا به هوش ٬ ترنم پروازش بخوانم ....

باز بی خود از خودم ٬ تلوتلو خوران٬چنان مست ٬ راه به راه ٬ستارگان را درنوردیدم ... هی خوردم به در دریچه ی آسمانها !

همه لبخند به لب:" بیش نوشیدی !"..... دنیا سکوت کرد . خانه مرا به سمت خود کشید . نشسته در حیاط ساده ی خانه٬پیوند خورده با خاک ٬ دوباره مشتاق شدم... حرفهای ماه هم که قطع و وصل ٬...٬ امان از این راه دور !!!

ناز چشم و سنگینی خواب... منم که گوش به فرمان حرف چشم... ! .... پتوی گرم باد و نگاه نرم ماه را از تن به در آوردم... ناگه فرشته ای آینه ای به سمت صورتم ٬نورخورشید به من تاباند! چه لذتی داشت طعم زلال نور.... خواب ترسید و پرید !

من اما چیزی نگفتم و تنها خندیدم ...

من دوباره مست ....

اینبار خوابیدم !


بنام خدای الرحمان

تمام تن خسته را از تمام کندی حرکت عقربه های بزرگ زمان بیرون میکشم تا روحم نفس تازه کند و نسیمی شود و به سوی تو ٬ در وجودت آرام گیرد... تا دست ظریف موهایت را بگیرد و در هلهله ی باد ٬پریشان وارانه  برقصد !.. تا من همان گلی شوم که می بویی ... همان دمی که فرو می بری... یا حتی همان نگاه کودکی که تو با نگاه ِلبخند برایش شکلک در می آوری.....

می خواهم خاموش باشم دمی چند .. بخسبم در خودم...

جای سیلی هنوز بر کلماتم هست...

 یک حس عجیب٬ نامفهوم وکمی ... رنج هم عجب!...چه میدانی تو از نگاه مانده بر لب قفل  پنجره ... چه می دانی از امید وزیدن یک باد... طوفان ...چه می دانی...

آرام و خاموش و صبورم امروز ...ابری پربار باریدن...صبور...

امروز رو به دیدگان زلال آینه طرح کم رنگی دیدم٬ طرحی به نام خودم!

بگو نمی فهمی...همان بهتر که ندانی... آرامتری...

امروز خودم را با تمام وجود در آغوش گرفتم ... بدون یاد کسی... زمزمه کنان گفتم :"من کسی نداشتم٬ کسم خدا ... کسم خدا .. خدا٬خدای الرحمان بود و بس"