با تو میخوانم از ترانه ی چشمهای کسی که نگاهش بهانه ی از آغاز گفتن است ...
با تو از عطر ِ کلامی مینویسم که آواز طلوعی ست برای عابر ِ خسته ای که عبورش از کوچه های بی باران ِ اشتباه است.
من ، چندی ؛ خریدار ِکالای بی قدر ِ اشتباه شدم...
مرا ببخش.
سلام.
هر چه میکنم٬ دست و پا میزنم ٬ آن همه تلاش و تقلا و تمرکز فایده ای نداشت و گمانم ندارد. گویی سکوت مرا روز به روز بیشتر در خویش فرو میبلعد . عذر و بهانه نیست . حدیث نفسم را قبول کنید که حرفی ندارم . که اگر روزی داشتم.همین جا خواهم آمد...اما بازهم شاید! یا به قول عزیزترینم : ان شاءالله.
"بنام خدای خوب الرحمان"
سلام ساده ی من رو بپذیرید.
مدت یک سال در این وبلاگ گاه و بی گاه نوشتم.گاهی از شدت درد های روحم ٬ گاهی از شدت شعف٬گاهی برای سپاس و تبریک تولد ...
حرفهایم پیچ در پیچ بود.گاهی با منظور٬ گاهی بی غرض !
برای چشمهایی مینویسم که کلمات من رو خوندند و با بزرگواری نظر دادند.
به نظرم زمان کنده شدن فرا رسیده . کنده شدن از بت . که بت همون چیزهاییه که من رو از یاد خدای خوب الرحمان غافل میکنه. زمان رفتن رسیده .چرا که لهجه ی نوشته و حرفهام برای کسی قابل درک نیست. شاید تنها لهجه ی خاص من با خداست ...
برخی برام مثل گلهایی بودند که برای بوییدن ٬ نزدیک رفتم و اونها به خاطر غلغلک باد ٬ حرف خارداری رو به روحم کشیدن.بی اونکه خودشون بخوان. روحم دیگه تاب و تحمل خراش نداره.دستان کسی مثل خدا باید روحم رو نوازش کنه...
سکوت رو مترجم دردها و نیایش ها میدونم.
سکوت و خداحافظی من رو بپذیرید.نمیدونم بازگشتی خواهد بود ... یا نه .... برای سلامتی روحم دعا کنید.اگه حرفی نوشتم که از جنس اهالی سلام نبود فراموشش کنید ... من می بُرم از این دنیای مجازی. تشنه ی سکوت و مطالعه هستم. تشنه ی پیدا کردن خودم... جایی گفته شد که شیطان می ترسه و می ترسانه... من می خواهم نترسم از بریدن...
خداحافظ ٬ همین حالا.....

فریبا کاتب نیا
|
یا رحمن !
|
دیشب ، ماه ِ یاد تو بود که در آسمان تاریک غم، به قرص تمام می درخشید ...
دیشب بود که از بالای ساختمانی پر از آه ، که به آسمان ِ شُکر خنجر می زد ، مهربانی ِ صبر ماه را دیدم و به گرمای نور مهتاب غسل کردم ... و ماه ،آن شب ، روزنه ای دایره وار ِ نام تو، در پارچه ی سیاه آسمان بود که کم تر از کمی ، عطر صبر خدا را می داد ...
دیشب بود که از اوج تنهایی ، طعنه به آن ستاره ی کم نور ِ گوشه ی آسمان می زدم ... و چه دل نشین بود آن هنگام که دستم به اختیار ِ باور سبزی می نوشت : خدا همین نزدیکی ست...
salam
................................
آخرین دیدارمان یادت هست؟یادت هست که همین دیشب چقدر به نوع نگاهم میخندیدی؟قاب آینه ٬ همان جدار شیشه و جیوه ٬ فاصله میان من بود و من...چه گاه من ِ مجازی هستم نه من ِ حقیقی ... چه گاه تصویری ام از پشت آینه ...نه خودم...
....
....
میخندی که من هم به خط ممتد فکر دیگران رسیده ام؟ که سراغی از تشبیه و استعاره نمیگیرم؟ که دیگر به دنبال پیچش واژه ها نیستم؟ ... اینبار دیگر نمی خواهم مرا مابین کلمات پر از پیچش گم کنی... اینبار دست مرا بگیر و بیا تا نشانت بدهم...تا تو را به دیدن منظره ی مزرعه ای دعوت کنم که خودم کشاورز آنم... به زمین حاصلخیز شخصیت...به بذرهایی که در کودکی٬ دیگران کاشتند و من اکنون مجبورم به نام خودم درو کنم.همان بذرهای قضاوت زود هنگام...همان بذرهایی که زمان رشدشان تبر تیزی می شوند ... بذرها٬ از نگاه نکبت بار تفکر نازیبا شبیه سازی شد!
اینجا را ببین!
....
این بذر کوچک٬ همان مرواریدی ست که هنگام طوفان ٬دستم را تا ته حلق دریای خروشان بردم و برداشتم... صبر...
واین ...
گیاه سخت تلاش ... گلبرگ امید ... بذری از تبار بید ...
سلام همولایتی!
ترجیحا سکوت میکنم...
تو مرا به کاشتن بذر یقین و ایمان و قرب خدا ٬ دعوت کن !
پنجره مدام هوای خمیازه دارد . از دیدن لبخند بهار نارنج نفس خانه بهار میشود...
یادم باشد هنگام عبور از زیر درخت نارنج ٬ به یاد باغبان زندگی ام باشم !
بابا که بود سالها سبزتر می زد ٬ ماهی سفره مان بیشتر می چرخید . لحظه ی تحویل سال نگاه مادر از زیر قرآن رد میشد و از آینه سر می خورد خیره به چشم بابا ...
از آن آخرین سفره ی هفت سین که سلامتی پدر هم سر سفره بود تا این سالهایی که دو سبزه میگذاریم٬ سنگ سرد ٬ سفره ی هفت سین سعادت می شود ...
و هنوز هم هستند کسانی که بهار را در دارالقبور ٬ مکتب خانه ی آخرت ٬ به طلوع می رسانند... و اینجاست آغاز همیشگی و بی بازگشت زندگی...
خدای خوب الرحمن !
حول حالنا الی احسن الحال
.jpg)
آرامش لبخند نسیم٬خلق باغ را خوش کرد.
سرانگشتان شاخه های خشک درخت ٬ دعوت انقلاب طبیعت را لمس کرد و شکوفه ای بیرون جهید.
شکوفه باران باغ آفرینش مبارک باد...
شناسنامه ام گم شد!شیطان مشق میکرد و من تقلید.من٬من ِ من٬همان بنده ی ناچیز ٬ بین علاقه های مختلف و پرنژاد گم شد.شناسنامه ای جعلی٬به نام گاه به گاه غرور ٬به خانوادگی بدخلق٬زاده از نگاه بی رحم شیطانی...
خدای خوب الرحمان! هویتم را به من بنمان! شناسنامه ی بهشتی ام را دوباره صادر کن...
یا رحمن
گفتند ٬ باران که میبارد٬ تو می آیی!
گفتند ٬ جایی میان تکرار روزمرگی هایمان ٬ نماز تازگی٬ دعای عدالت و نجوایی دیگر گونه می خوانی .
می گویم:صاحب نرگس ترین نگاه!
آسمان٬ از ته دل به دل شیشه ای پنجره ها٬"ها "کرده٬عرق شرم نشسته ...
من از پشت این هوای "ها"ی آسمان٬ابهام را تجربه کردم... و پخش شدن رنگها در هم...تنها کسی از جنس باران ٬پیوستگی رنگها را ...
صاحب نرگس ترین نگاه !
دارد باران می بارد٬ نمی آیی؟؟؟

نمی خندید و مست بود .
پرسشها همه بی مفهوم٬ تنها نظاره گر نگاهش بودم و از نگاه عاشقانه اش به آن سوتر لذت میچشیدم٬با بند بند وجودم !
میگفت من سجده کرده ام و ترانه ی شکر خوانده ام٬ به خدایی که مرا با مفهوم علاقه آشنا کرد... گفت:مفهوم علاقه٬ ساده و سخت است ٬ شبیه سرخوشانه جام درد نوشیدن... میگویم :جاودان است... اینبار میخندد ومن عجیب آرامم...
آرامم که گاهی به لکنت :دوستت دارم" من نمیخندد...
-------------------------------------------------------
شرح سربسته ای از عاشق اسطوره ی بی تکرار !
باور کردنش یعنی پا را روی دانای کل گذاشتن!یعنی از مرز محدود تفکرات شخصی گذشتن .سقفهای کوتاه را شکافتن ...من از آن جسارت ستودنی خواهم نوشت که میداند : نمیداند !
وقتی در طول سالیان ٬ با مشتی از فهم٬غرورآفرین از کنار رهگذران گذشته باشی و ناگاه دلی دریایی از کنارت بگذرد و زلف های پر غرورت به هم بپیچد٬ آن هنگام که دیگر نمی توانی لرزش دستهای فهمت را زیر نقاب پنهان کنی... تازه حال مرا می فهمی!
جسارت ستودنی یعنی بگویی:هوای اینجا دم کرده٬اکسیژنی برای رشد نهال کمال نیست...و به سوی بازکردن پنجره ای بروی که سالها بسته مانده.پنجره ای که سدی ست دربرابر هجوم باورهای درست و نادرست دیگران!
بهتر است تا دیر نشده دست از این تصور استاد بودن بکشم.دیگر نباید از کنار شاهکارهای کائنات ساده بگذرم!حتی از آن لبخند کودکی که گاه اخم میکند...
خدایا!
دهان تشنه ی پرعطش علم و فهم و ادبم را به سوی کوی تو میگیرم تا در آن باران واژه بباری.و واژه های تو همه دعوت به سمت آرامش و خردمندی..
اللهم الفتح علینا ابواب رحمتک و انشر علینا خزائن علومک
به رحمت تو٬ ای مهربانترین مهربانان !
جملاتی ساده ٬ هیجان انگیز و گاهی که خستگی را فریاد میزدند ؛ با دستخطی از تشویش...
.
.
.
پایین نوشته بود: کاتب !!!
..........
و اینک من مینویسم ، تا سالهای بعد ... سالهای بعد به مرور این لحظه میخندم ؟؟؟
هر روز از کنار مردی میگذشتم که تمام خستگی کوچه را به دوش میکشید . چندی ست مرد نیست و پنجره ی خانه ها باز شده...
شکرگزارم از قرار گرفتن در مسیر مستقیم هدایت که از قلب کسی میجوشد ؛ کسی به تمثال الابذکر الله تطمئن القلوب ...
و من با مرور عمر چه اندازه خرسندم از اینکه اینک اینجایم و راهی بس پر فراز ، پر نشیب مرا میخواند... با خویشتن زمزمه دارم : یقین دارم خدای رحمن با من است ! دیگر چه جای غم ؟
دیری ست بدون داشتن ٬ می نویسم. به ذکر لبی که مدام می جنبد و میگوید :" بنام خدای خوب الرحمان" ... اینگونه دیگر تمام است . گویی کشتی ِ حروف ٬ از عمق ِ معنا گذشته و به دل ساحل نشسته ...
نور خورشید میتابد و من پشت به خاک ٬ ابرها را به خیال خودم(به شکلی ـ صورتی ـ چیزی) می تراشم و از این کشف لذت میبرم ! به خودم میگویم : کاشف سرزمین ِ ابری جدید...سرزمینی به نرمی ابریشم و به سپیدی آرامش...شاید در هر قدم بر ابر٬ آرامش آبی حس کنم ...
خیال سرزده ی خواب در گرماگرم خورشیدی که بنام رحمن میتابد... میخواهم در این تنهایی به باور حضور کسی ساده برسم.شبیه دخترکی روستایی با قرص نانی به دست که سایه ی حضورش ٬خواب را دور کند.
میخواهم به کلبه ای...به دریچه ای رو به نگاه بهشت...
.jpg)
و اینجا منم که بدون ِ داشتن ؛ با نمی دانم های مکرر ؛ با امیدهای فراوان ؛ با خوف و رجا ؛ با ندبه و رحمت٬ و با هرآنچه که سهم بودنم میشود؛ می نویسم :"بنام خدای خوب الرحمن " .
من از خود هیــچ ندارم...
تو به میهمانی کلام خدا آمده ای در واژگان کسی به نام من ِ ساده ...
رودی از حوالی حوصله ای گرفته میگذشت... خواستم جامی برگیرم که حرام شد! لب ٬ جنب و جوش واژه ای را مزه مزه میکرد٬ حرام شد... دیگر نه تاب تلفظ دروغ دارم و نه همنفسی با آه !
دیگر به حتی نگاه بسته ی بن بست٬لبخند خواهم زد و خواهم گفت:"سلام...حتما اینجا راهی نهفته به آسمان است..." یا اگر زرد برگی از دفتر درخت٬ مشق تکرار میخواند ٬ به سلامی باور سبز روییدن را در ریشه های اندیشه ی درخت یاد کنم...

